درد بدنم را می شکند
صدای شکستن در وجودم
تکراری است بی پایان
با خاک در هم می آمیزم
صدای خنده ها عمق فضا را می پوشاند
سیاهی در سیاهی...!
مسخی ابدی
و سرگردانی در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
در تردید میان بر خاستن و شکستن
عرق ریزان
در تلاشی نومیدانه آینده را می جویم
من اینجایم و آینده...
خدا؟!
نه
در مشت های من......!