نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
آی آدمها!
آیا در این دیار که صدا در گلو انداخته و(ح ) را چون مشتی کوبنده از دهان خارج می کنیم تا اثبات دینداری کنیم ..
آیا در این گوشه که به پیشانی هایمان (پیشانی که نه ) به وجدان هایمان و به روحمان رنگ قهوه ای زده و تسبیح را بی هدف در دستان یخی مان می چرخانیم و از خیابان ها رد می شویم و هراز گاهی با دیدن خواهران بدحجاب با چهره ای در هم رفته می گوییم استغفرالله !!
آیا دراین خلوت طرد شده که شله زرد نذری می پزیم و رویش با دارچین نقش الله را حک می کنیم و شب عاشور ا برای لب تشنه ی سالار شهیدان! گریه زاری راه می اندازیم و برای تعجیل در ظهور آقا خیابان ها را نور باران می کنیم
و آیا در اینجا که دخترانمان را ۹ ساله مکلف می کنیم و در زیر چادری سپید منع شدن را به آنها یاد می دهیم و بچه ها را بجای خداوند جان و خرد با خدای خشم و قهر و غضب آشنا می کنیم و با حد و تعزیر و مشت و لگد یکدیگر را به دروازه بهشت هل می دهیم
آن کبوتر غمگین که از دل ما رمیده ایمان نیست؟!!!