تبليغاتX
روح عاصی -
عمومی
می گویند که وقتی انسانی میمیرد روح او از بدنش جدا می شود و به تماشای جسمش و دنیای خاکیان می پردازد

و من مردم......

یعنی آنوقت که تو رفتی من مردم و روحم از تنم جدا گشت. روحم به دنبال تو آمد و جسمم همچنان باقی ماند. اما کسی درک نکرد مردن مرا و هیچکس برای مردنم شمعی روشن نکرد

آری روحم با تو بود ولی این مردم خاکی نمی دانستند عدم مرا  اینچنین بود که حیران نگاهم می کردند

وقتی مردم و تبدیل به یک روح شدم خود را دیدم خود خالیم را من چه بودم؟  هیچ

این تو بودی که به من معنا بخشیدی . این تو بودی که مرا از نیست به هست رساندی و این تو بودی که حس خوشبختی را به من منتقل کردی وقتی آن جمله ی جادویی را به من گفتی البته با چشمانت

و من این جمله ی نا گفته را خوش صوت ترین جمله جهان دانستم.

وقتی که تو رفتی من تنها یک جسم شدم یک شکل هندسی

و دیگر قلبم نتپید و خون در رگهایم منجمد شد و این شد که به من گفتند: چقدر سرد شدی

هیچکس نمی دانست که گرمای وجودم تو بودی . تو مرا عاشق کردی ولی نه آنگونه که در کتابها خوانده بودم..!

تو از عشق هیچ نگفتی و لحظاتی که من پر از شنیدن بودم تو سکوت کردی و من سکوتت را هزار بار در دل ترجمه کردم . تو مرا در دنیای اندیشه ات غرق کردی دنیایی که بزرگ بود(درست مثل خودت) و من آن دنیا را باور کردم و فراموش کردم بدیها را وقتی تو رفتی و من مردم روحم این دنیا را دید تمام بدی هایش را   تمام آدم هایی که خیانت می کردند آشکارا و پنهان  و تعجب کرد در این دنیا آدم ها با چه وقاحتی گلهای نو رسیده را پر پر می کنند  و با چه ولعی پرندگان را سنگسار می نمایند

روحم با این دنیا بیگانه بود و این طور شد که عاصی گشت..!

وقتی که تو بودی خیالم از هر سو راحت بود شانه ات آنقدر پهن بود که جسم کوچک مرا در بر گیرد . تو فکرم را به عقد خود درآوردی نه جسمم را و به همین دلیل تو امن ترین پناهگاه دنیا گشتی تو آمدی و همچون معلم مهربان مرا پروراندی و من سرشار از آموختن بودم دوست داشتم آنقدر بزرگ شوم و قد بکشم که نگاهم در نگاهت تلاقی کند و تو چه بیرحمانه نگاهت را از من می دزدیدی..مهربانم تو تعریف من از زندگی بودی و با رفتنت زندگی مرا نیز ربودی و این من بی روحم که در خیابان ها راه میروم و سراغ تو را می گیرم و زمزمه می کنم شعر شاملو را که می گوید :

                       من و تو یکی دهانیم که با همه آوازش به زیبا تر سرودی خواناست

                      من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه ترمی سازد

                                               نفرتی از هرآنچه بازمان دارد

                                                 از هرآنچه محصورمان کند

                                         از هرآنچه واداردمان که به دنبال بنگریم

             من و تو یکی شوریم از هر شعله ای بر تر که هیچگاه شکست بر ما چیرگی نیست

                                                 چرا که از عشق روئینه تنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:37  توسط گل نوش و آرال  |