تبليغاتX
روح عاصی
عمومی

به راستی چگونه بزرگ شدیم؟؟

وقتی به خاطرات کودکی خود بر می گردیم چه می بینیم ؟؟

خوب به خاطر دارم سال اول دبستان را با مانتوشلوار سرمه ای ومقنعه ی سفیدکه هیچ گاه قادر به جمع و جور کردنش نبودم.در حیاط مدرسه که امروز با تداعیش دز ذهنم هیچ حسی در من برانگیخته نمی شود جز اسیری

مدیر مدرسه داشت سخنرانی می کرد یادم نمی آید از چه می گفت فقط به خاطر دارم که پای بلندگو فریاد می زد

که مشت هایمان را گره کنیم و بگوییم مرگ بر آمریکا و صدای صبا هنوز در گوشم است که آرام گفت : آمریکا کجاست؟؟؟؟

مدیرمان خانوم مسئولی بود صبحها قبل از رفتن به سر کلاس برایمان سخنرانی می کرد .......یک روز ترک های

کف زمین را به ما نشان داد و گفت:

این ها همه نشانه است نشانه ای از ظهور امام وقتی امام ظهور کند زمین دهن باز می کند و همه ی ما را در خود

می بلعد و اضافه کرد که وقتی او بیاید با شمشیری در دست همه ی بدکاران را گردن می زند و البته به یاد دارم

که تعریف

مدیرمان از بدکار چه بود که من هفت ساله را نیز شامل می شد !!!!!!!!!!!!

و من همان شب دعا کردم که هیچ وقت  این امام نیاید.

بعضی مواقع می شنوم که کسی با حسرت می گوید کاش دوباره بچه می شدم ولی من تا به حال آرزوی کودکی ام را نداشته ام..

.کلاس چهارم بود که سر زنگ انشاء معلم می گفت درباره ی رهبر بنویسید یا شهدا ویا حسین فهمیده یا......وهمان جا دروغ گفتن را یاد گرفتیم........... به راستی سالهای دبستان کودک آزاری بود.

 کلاس پنجم خانومی بلند قامت(که شاید هم من او را بلند می دیدم)معلم پرورشی ما شد و اما چگونه ما را می پروراند؟

هر جز قرآن را تقسیم بندی کرده بود و از ما می خواست قسمت های گفته شده را حفظ کنیم پای تخته می بردمان و می گفت بخوان چقدر وحشتناک بود خواندن آیه های بی سرو تهی که نمی دانستیم چه می گویدو وحشتناک تر هم میشد وقتی میگفت با صوت بخوان .

و یک روز هم برایمان نواری گذاشت (که نامش را از یاد برده ام)سفر مردی روحانی !!!!!!به دنیای مردگان صدای ناله و زاری مردگان که به خاطر گناهانشان زیر شکنجه بودند و طلب عفو می کردند وصدای خشن

بازجوها که پی اعتراف گیری بودند (وشاید هم مردگان را وادار به مصابحه ی مطبوعاتی می کردند)نهال نفرت را

درون قلبهایمان کاشت. انسان های خرفت رذالت خود را به خدا هم نسبت می دادند .

اسمش هست سالهای کودکی ولی مجالی برای کودکی به ما داده نشد و خیلی زود درد آشنا شدیم واژه های کثیف را یاد گرفتیم و کودکیمان در لجن زاری که بودیم خیلی زود پژمرد .می گویند بگذار بزرگ شود فراموش می کند!!!!

پس چرا من فراموش نکردم کلاس دینی را که معلم از دادن نتیجه ی اعمال در روز آخرت می گفت و اینکه اگر خوب باشید کارنامه تان را بدست راستتان میدهند واگر اگر بد باشید بدست چپتان و من هنوز یادم است صدای سحر را که گفت:« خانوم ما که چپ دستیم چی؟»

شاید همان موقع که معلم از کلاس بیرون می رفت و میگفت از بین شما یک نفر را مبصر کرده ام مراقب باشید و سروصدا راه نیندازید ریسمان اعتماد سست شد و نگاهایمان نگاه های مشکوکمان به یکدیگر که کداممان همان است که معلم گفت.....

در این سالهایی که سپری شد نه آموزشی دیدیم و نه پرورشی یافتیم ولی یاد گرفتیم نقش بازی کردن را و چند شخصیتی شدیم........ دانستیم به هرکسی باید متناسب حالش جواب داد و خیلی ها پذیرفتند که باید تبدیل به یک ابله همرنگ جماعت بشوند و خیلی ها هم نه

و با اینکه بچه بودیم فهمیدیم در فضایی که دوست دوستش را لو میدهد دوستی و خصومت تحت تاثیر عوامل سیاسی

با هم آمیخته و یکی می شود انسان ها مسخ می شوند بطوری که نه تنها آدم های دیگر بلکه خودشان راهم باز نمی شناسند.

 

 

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

 

 

من در این تاریکی  فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:2  توسط گل نوش و آرال  | 

درد بدنم را می شکند

صدای شکستن در وجودم

تکراری است بی پایان

با خاک در هم می آمیزم

صدای خنده ها عمق فضا را می پوشاند

سیاهی در سیاهی...!

مسخی ابدی

و سرگردانی در فراخی ِ بی تصمیمی خویش

در تردید میان بر خاستن و شکستن

       عرق ریزان           

در تلاشی نومیدانه   آینده را می جویم

من اینجایم و آینده...

خدا؟!

نه 

    در مشت های من......!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 8:35  توسط گل نوش و آرال  | 

آی آدم ها که بر ساحل بساط دل گشا دارید

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

آی آدمها!

آیا در این دیار که صدا در گلو انداخته و(ح ) را چون مشتی کوبنده از دهان خارج می کنیم تا اثبات دینداری کنیم ..

آیا در این گوشه که به  پیشانی هایمان (پیشانی که نه ) به وجدان هایمان و به روحمان رنگ قهوه ای زده و تسبیح را بی هدف در دستان یخی مان می چرخانیم و از خیابان ها رد می شویم و هراز گاهی با دیدن خواهران بدحجاب با چهره ای در هم رفته می گوییم استغفرالله !!

آیا دراین خلوت طرد شده  که شله زرد نذری می پزیم  و رویش با دارچین نقش الله را حک می کنیم و شب عاشور ا برای لب تشنه ی سالار شهیدان! گریه زاری راه می اندازیم و برای تعجیل در ظهور آقا خیابان ها را نور باران می کنیم

و آیا در اینجا که دخترانمان را ۹ ساله مکلف می کنیم و در زیر چادری سپید منع شدن را به آنها یاد می دهیم و بچه ها را بجای خداوند جان و خرد با خدای خشم و قهر و غضب آشنا می کنیم و با حد و تعزیر و مشت و لگد یکدیگر را به دروازه بهشت هل می دهیم

آن کبوتر غمگین که از دل ما رمیده ایمان نیست؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:36  توسط گل نوش و آرال  | 

می گویند که وقتی انسانی میمیرد روح او از بدنش جدا می شود و به تماشای جسمش و دنیای خاکیان می پردازد

و من مردم......

یعنی آنوقت که تو رفتی من مردم و روحم از تنم جدا گشت. روحم به دنبال تو آمد و جسمم همچنان باقی ماند. اما کسی درک نکرد مردن مرا و هیچکس برای مردنم شمعی روشن نکرد

آری روحم با تو بود ولی این مردم خاکی نمی دانستند عدم مرا  اینچنین بود که حیران نگاهم می کردند

وقتی مردم و تبدیل به یک روح شدم خود را دیدم خود خالیم را من چه بودم؟  هیچ

این تو بودی که به من معنا بخشیدی . این تو بودی که مرا از نیست به هست رساندی و این تو بودی که حس خوشبختی را به من منتقل کردی وقتی آن جمله ی جادویی را به من گفتی البته با چشمانت

و من این جمله ی نا گفته را خوش صوت ترین جمله جهان دانستم.

وقتی که تو رفتی من تنها یک جسم شدم یک شکل هندسی

و دیگر قلبم نتپید و خون در رگهایم منجمد شد و این شد که به من گفتند: چقدر سرد شدی

هیچکس نمی دانست که گرمای وجودم تو بودی . تو مرا عاشق کردی ولی نه آنگونه که در کتابها خوانده بودم..!

تو از عشق هیچ نگفتی و لحظاتی که من پر از شنیدن بودم تو سکوت کردی و من سکوتت را هزار بار در دل ترجمه کردم . تو مرا در دنیای اندیشه ات غرق کردی دنیایی که بزرگ بود(درست مثل خودت) و من آن دنیا را باور کردم و فراموش کردم بدیها را وقتی تو رفتی و من مردم روحم این دنیا را دید تمام بدی هایش را   تمام آدم هایی که خیانت می کردند آشکارا و پنهان  و تعجب کرد در این دنیا آدم ها با چه وقاحتی گلهای نو رسیده را پر پر می کنند  و با چه ولعی پرندگان را سنگسار می نمایند

روحم با این دنیا بیگانه بود و این طور شد که عاصی گشت..!

وقتی که تو بودی خیالم از هر سو راحت بود شانه ات آنقدر پهن بود که جسم کوچک مرا در بر گیرد . تو فکرم را به عقد خود درآوردی نه جسمم را و به همین دلیل تو امن ترین پناهگاه دنیا گشتی تو آمدی و همچون معلم مهربان مرا پروراندی و من سرشار از آموختن بودم دوست داشتم آنقدر بزرگ شوم و قد بکشم که نگاهم در نگاهت تلاقی کند و تو چه بیرحمانه نگاهت را از من می دزدیدی..مهربانم تو تعریف من از زندگی بودی و با رفتنت زندگی مرا نیز ربودی و این من بی روحم که در خیابان ها راه میروم و سراغ تو را می گیرم و زمزمه می کنم شعر شاملو را که می گوید :

                       من و تو یکی دهانیم که با همه آوازش به زیبا تر سرودی خواناست

                      من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه ترمی سازد

                                               نفرتی از هرآنچه بازمان دارد

                                                 از هرآنچه محصورمان کند

                                         از هرآنچه واداردمان که به دنبال بنگریم

             من و تو یکی شوریم از هر شعله ای بر تر که هیچگاه شکست بر ما چیرگی نیست

                                                 چرا که از عشق روئینه تنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:37  توسط گل نوش و آرال  |