من معتقدم که باید به هر آدمی که به سن بلوغ می رسد یک قرص سمی بدهند
این کار برای وسوسه کردن مردم به خودکشی نیست بر عکس برای این است که
به آنها امکان بدهد که در آرامش و امنیت بیشتری زندگی کنند برای این است که
همگان با این یقین که حاکم و ارباب زندگی خودشان هستند زندگی کنند.
میلان کوندرا
اگر به من یک قرص سمی میدادند تا حالا هزار بارآن را توی دهانم گذاشته بودم
اما..............................
آن کورسوی امید ،آن دست گرمی که امید دارم بیاد و دست سردم را بگیره،
آن خط های رنگی که امید دارم بیاد و توی صفحه ی سیاه ذهنم بشینه
ساعت چهار بار نواخت.....
هق هق نوزادی شنیده شد
و در این گوشه ی پژمرده هوا دختر دیگری نیز زاده شد
پیش خودم گفتم چه راه دشواری در پیش دارد...
جنگیدن در انتظار اوست
نزاع برای اثبات بودن خود
تلاش برای زندگی وشکستن حصار هایی از جنس حماقت
که می خواهند هستی او را در مشت خود قبضه کنند و او را محکوم کنند به زیستن در زندانی تاریک...!
برایش متاسف شدم چون یک زندانی خواهد بود و زندان بانانش او را محکوم می کنند به قدیسه شدن و هر روز برای او داستان مریم مقدس را می خوانند..
او هوای تازه می خواهد و زندان بانانش با ذهن کور و کودنشان پنجره ای کوچک در بالاترین
نقطه دیوار برایش ساختند....
آنها درک نکردند که قد دخترک به آن پنجره هیچ گاه نخواهد رسید ...
او هر روز پرنده ای را در آسمان می بیند که رها و آزاد به هر سو پر می زند
و در دل حسرت پرواز را دارد......!
اینجا ستارگان همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرت تر زخار بیابانند..